تبليغاتX
رستاخیز کلمات

رستاخیز کلمات

گزارش ایسنا از چاپ شماره دوم فصلنامه پاد ویژه نیما

دومين شماره فصلنامه ادبي "پاد" ويژه نيما يوشيج منتشر شد.

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از خوزستان اين فصل‌نامه 64 صفحه‌اي در قطع رقعي و به صورت A5 چاپ شده و 2 بخش مقالات و شعر را در بردارد.

 مقالات اين فصل‌نامه را محمود حسيني، سعيد محمدحسني، شرف امين‌پور، سعيد سروش‌راد، رضا روشني و... نوشته‌اند و شعرهايي از صادق امامي، هرمز علي‌پور، صمد آب‌روشن، مسعود ضرغاميان و فرحناز متعالي در آن به چشم مي‌خورد.

 دومين شماره فصلنامه تخصصي ادبي "پاد" در 500 نسخه و در گستره كشوري منتشر شد و علاقه‌مندان به دريافت آن مي‌توانند با مراجعه به وبلاگ Padjornal.blogfa.com به آدرس ايميل و شماره تماسي كه در وبلاگ قيد شده است مراجعه و درخواست دريافت فصلنامه را ارايه دهند. تحويل اين فصلنامه رايگان است.

 

سعيد سروش‌راد، يكي از اعضاي هيات تحريريه اين فصلنامه، به خبرنگار ايسنا گفت: اين فصلنامه تريبوني براي بازتاب صداهاي نو در شعر امروز است و به هيچ گروه و مكتب خاص فكري تعلق ندارد و به هيچ ارگان دولتي با غيردولتي وابستگي مالي ندارد و تمام هزينه‌هاي آن بر عهده هيات تحريريه است.

 

وي افزود: با توجه به اين‌ كه هيچ تريبوني براي انعكاس شعر امروز و به خصوص شعر خوزستان نيست بر آن شديم تا فصلنامه‌اي را چاپ و آن را به صورت رايگان منتشر كنيم. ما تا آن جا كه بتوانيم انتشار اين فصلنامه را ادامه مي‌دهيم.

 

سروش‌راد خاطرنشان كرد: وظيفه شاعر كار هنري است و بايد زمان خود را معطوف به كار هنري كند. اما با توجه به اين ‌كه در جامعه ما طبقه‌اي به نام ژورناليسم ادبي وجود ندارد يا شرايط اجازه تشكيل چنين طبقه‌اي را نمي‌دهد بنابراين بار ژورناليسم‌ ادبي بر شانه‌هاي نحيف شاعر واگذار مي‌شود. اين در حالی است كه وظيفه شاعر نيست بار ژورناليسم ادبي را يدك بكشد.

 

او تاكيد كرد: در جوامع ديگر اين وظايف تقسيم‌بندي شده‌ و هر فردي كار خود را مي‌كند و دنيا دنياي تخصص است اما ما در اين شرايط هستيم و طبقه‌اي به اسم ژورناليسم ادبي اجازه شكل‌گيري پيدا نكرده و اين چيز جديدي نيست و تاريخ شعر نو ايران همين داستان را يدك كشيده است.

 

وي يادآور شد: انتشار اين فصلنامه تمايلي براي كار ژورناليستي و براي بازتاب شعر امروز بوده است. "پاد" صرفا به شعر نو مي‌پردازد و ديگر قالب‌ها از اين فصلنامه حذف شده‌‌اند.

 


+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1390ساعت 20:21  توسط سعید سروش  | 

یادداشتی برای مادرم (طاهره رسولی منش)

انگارحالا که نیستی بهتر می توانم با تو حرف بزنم ،نیستی وقرار هست از این به بعد نباشی ومن نمی دانم چرا نبودنت سخت است این ها را برای تو می نویسم چون به خودت نمی توانستم بگویم که من هیچوقت مادری نداشته ام  بیشتر پرستار تو بودم البته من که نه طفلک فروغ

اما دلم برای تو تنگ است دلم تنگ صندلی چرخ دارت می شود که وقتی سوارت می کردم می گفتی "دا روسریم رو درست کن ومن که حالاسال هاست اصلن به حجاب واین مسائل اعتقادی ندارم زیرلب غرغرکنم وبگویم"انگار دختر چارده سالس!چه خبره؟کی می خواد تورو ببینه؟"و این اواخر که از درد دستت را زیرسرت مشت می کردی وبه سرت فشار می دادی من می گفتم مادر چقدرشبیه نیما شده ای !وتوحرفی نمی زدی ونگاهم می کردی که شعراین پسرو دیونه کرده

وحالا چقدر دوست دارم که تو را ببینم که وقتی در هال را باز می کردم بگویم سلام مادر وبعد مثل همیشه صدای خواهر کوچکم در بیاید "پس ما آدم نیستیم که یه بارهم به ما سلام کنی؟هی میگی سلام مادر!"وچقدر دوست دارم لحن حرف هایت را وقتی به تو می گفتم مادر چطوری؟خوبی؟وتو می گفتی" دا خوبم ومن دوباره می گفتم تو که نا نداری چرا دروغ می گویی؟وباز مثل همیشه تو بگویی" دا چکنم؟"وحالا تو بگو  من چکنم که تو نیستی ومن دلم برای تو تنگ است؟

نمی دانمچرا نبودنت این همه سخت است آخر آدمها معمولن دلشان برای مادرشان تنگ می شود اما من هرچه فکر می کنم تو مادر من نبودی حتی وقتی هم بودی مادر من نبودیشاید مادرد بودی اما مادر نه.نه که نخواستی نتوانستی ومن که حالا سیو یک سال از زندگی سخت وپر مشقتم می گذرد هیچ وقت نتوانستم سرم را روی پایت بگذارم وتو مرا نوازش کنی شاید بفهمم مادری هم دارم و یا یک بار فقط یک بار یک دل سیر در آغوش تو بمانم آخر همه جای تو درد می کرد ومن جرات نداشتم به تو دست بزنم.مادر تو مادر نبودیفقط اسم مادر را یدک می کشیدی یعنی زندگی نگذاشت که تو مادر باشی و ما از اول هم بی مادر بودیم )گرچه آن چنان پدری هم  نداشتیم(.اما من حالا برای اسم تو هم دلتنگ هستم

یادت هست همیشه می گفتی "دا هرکسی کار زشتی کند حتمن تاوانش رو پس میده" ومن می گفتم نه این جور نیست از کجا معلوم وبا هم بحث می کردیم ومن آن قدر برای تو مثال می آوردم که بگویی "چی بگم مادر به ما همین چیزها روگفته اند" ومن با دل پرم وبغض همیشگی ام در گلو بگویم همه اش دروغ بود مادر فقط به ما گفته اند اما دروغ است. دیدی مادر؟راستی تواین بیست وپنج سال که شبها از درد همیشه ناله می کردی ومن می دیدم که بیداری وداری از درد گریه می کنیچه کار زشتی انجام داده بودی جز زحمت کشیدن وبا فقرسیاه ساختن ونجابت داشتن؟مادر من وتمام بچه های تو شهادت می دهیم که حتی در مریضی هم مث مرد کار می کردی حتی وقتی که نمی توانستی روی پا بیاستی با دستهای کوچک ومریضت دسته چرخ دستی ریسندگی  را می چرخاندی که دستت به کسی دراز نباشد ومن همیشه یادم می ماند که می گفتی "می کشم جور دستم را امانمی کشم جور کسانم را

مادر وقتی که خبر مرگ تو را زن داداش تلفنی داد برا دوستان اسمس کردم که مادرم از نکبت زندگی نجات پیدا کرد و من چقدر خوشحالم که تو را نمی بینم که از شدت درد به خودت پیچیده ای، واینکه دیگر گلوت از جیغ گرفته بود وتوان جیغ کشیدن نداشتی و ملافه بیمارستان را بین دندان هایت فشار می دادی

مادر وقتی می خواستیم تو را به خاک بسپاریم تنها دفعه ای بود که وقتی به دست های تو دست زدم درد نداشتییکی از تشییع کنندگان گفت پاهایش را بکشید ومن به محمد که توی قبر بود داد زدم نه محمد پاهایش را نکشی.مادر او نمی دانست اینسال های دور ودراز  رماتیسم چنان بلایی به سر استخوان هایت آورده که حتی وقتی زنده بودی استخوان هایت  راست نمی شدندوپاهای تو آن آن قدر پیچ خورده اند که با اولین کشیدن می شکستند

داشتیم تو را به خاک می سپردیم که روضه خوان گفت دلها بسوزد برای پهلوی  کبود فاطمه زهرا  خواستم بگویم اما نگفتم که فاطمه زهرا تنها پهلویش کبوداما  مادر من همه جایش کبود بودمادر من شاهدم که تمام تن تو کبود بود سیاه بود ودستهایت آنقدر خون مردگی داشت و رگ هایت که همیشه پرستار می گفت رگهایش خیلی ظریفند....

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:4  توسط سعید سروش  | 

پس ازمدت ها با دو خبر به روزم

چهارمین شماره نشریه تخصصی شعر قاصدک پس از دوسال در محاق بودن بالاخره منتشرشد

این شماره در هشتادصفحه با جلد رنگی وحاوی

 مقالاتی از عباس عبادی،سعید سروش راد،ارمغان بهداروند، رضابختیاری اصل و...

وشعرهایی از هرمز علی پور،مهدی متین راد،علی فتحی مقدم ،رعنا پورخنجر،مهدی برومیده ،سعیدمحمدحسنی،صمدآبروشن و....

ترجمه هایی از مرجان پروانه پور ،مجیدپروانه پور...

 

داستان هایی از حبیب پرتاری،علی خانمرادی،رضا روشنی و...

ومصاحبه ای بسیار متفاوت/ط با علی باباچاهی  می باشد

 

وخبر دوم اینکه  مادرم از نکبت زندگی نجات یافت ودر خواب رفت(خدایش رحمت کناد)

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:32  توسط سعید سروش  | 

قاصدك‌ها» زمین می‌خورد؟

قاصدك‌ها» زمین می‌خورد؟
فرهنگي و هنري  30/8/1390  13:04:39
908-27580-5 كد خبر
RSS :: پرینت

شماره چهارم نشريه تخصصي شعر "قاصدك‌" با محوریت ادبیات معاصر به همت سعيد سروش‌راد و زير نظر كانون ادبي دانشگاه آزاد دزفول پس از يك سال و نيم انتظار منتشر شد.

 

سعيد سروش‌راد در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان بيان كرد: اين نشريه يك سال و نيم آماده چاپ بود اما متاسفانه به دليل همكاري نکردن مسوولان فرهنگي كه متاسفانه اصلا رابطه‌اي با فرهنگ ندارند در محاق ماند و سرانجام پس از يك سال و نيم زير چاپ رفت.

 

وي افزود: صاحب امتياز اين نشريه كانون ادبي دانشگاه آزاد دزفول است و اي كاش كسي به اين سوال پاسخ مي‌داد كه مشكل اين نشريه براي در محاق ماندن چيست؟ چراكه شماره‌هاي قبلي آن رتبه‌هاي اول جشنواره‌هاي مختلف منطقه‌اي٬ ناحيه‌اي، استاني و كشوري را كسب مي‌كرد. بنابراين علت چاپ نشدن اين شماره در طول يك سال و نيم را نمي‌دانم.

 

او خاطرنشان كرد: اين نشريه 80 صفحه دارد و در آن شعرهايي از 30 شاعر مطرح استان از جمله هرمز علي‌پور، سعيد محمدحسيني٬ حبيب شوكتي‌نيا، علي فتحي‌مقدم و... به چشم مي‌خورد و داستان‌هايي نيز از علي خان‌مرادي، رضا روشني و حبيب پرتاري به چاپ رسيده‌اند.

 

مدير مسوول نشريه "قاصدك‌ها"٬ که خود نیز مقاله‌ای در این نشریه دارد٬ افزود: مصاحبه با علي باباچاهي و مقالاتي از رضا روشني، عباس عبادي و ارمغان بهداروند و ترجمه‌اي از مرجان پروانه‌پور از ديگر مطالب اين نشريه است و صفحه‌بندي آن را حسين ستاره انجام داده و صاحبان امتياز آن نيز رعنا پورخنجر و نرگس دهقاني هستند.

 

وي اظهار داشت: متاسفانه قول دانشگاه آزاد در خصوص تيراژ هزار نسخه‌اي اين نشريه كه در حيطه ادبيات معاصر نوشته شده محقق نشد و قرار است تعداد ديگري مجددا چاپ شوند. اين نشريه از لحاظ محتوايي به جغرافیاي خاصی محدود نشده و نحله شعري خاصی را مد نظر ندارد.

 

سروش‌راد در يادداشت سردبير اين نشريه با عنوان "در اين بن بست"٬ برگرفته از شعر احمد شاملو٬ نوشته که:‌ «پروژه چاپ نشريه به گونه‌اي شده كه نمي‌دانم اين چند خطي كه الان به عنوان سرمقاله مي‌نويسم بالاخره به رويت شما مخاطب محترم خواهد رسید يا خير. در چند ساله اخير ساختار جامعه به گونه‌اي بوده كه غير از تعداد محدود نشريات اوضاع ساير نشريات باقي مانده (البته چيز ديگري باقي نمانده است) اوضاع خوبي نيست. حتی نشريات روشن‌فكري مثل «نقطه» كه زماني چاپ مي‌شد و به اهتمام چند تن از دوستان شاعر و قدري محافظه‌كار خوب چاپ مي‌شد هم تعطيل شد. در اين فضا كار کردن خيلي سخت است از اوضاع كمرشكن مالي گرفته تا مسايل معنوي كه روحيه‌شكن هستند. اگر بگوييم چاپ نشريه سخت‌تر شده كه فكر مي‌كنم شده اما به همان سختي گذشته است. شعر مقوله قائم به ذات و تحت تاثير شرايط اجتماعي است و شرايط حال حاضر به گونه‌اي است كه مدار تفكرات روشن‌فكري را به شدت پايين آورده و اين شعر روز است كه در چند  ساله اخير تحت‌الشعاع قرار گرفته و فضاي شعر امروز از نظر جنب و جوش راكد است».

 

او در جای دیگری نوشته است:«كمتر كسي را مي‌شناسم كه بعد از دردسرهاي چاپ نشريه اقدام به چاپ شماره بعدي كند مگر اين‌ كه از نظر عقلي دچار مشكل است٬ پوست خيلي كلفت يا صبر ايوب دارد و يا عشق به ادبيات چشم‌هاي او را كور كرده است!»

 

سروش‌راد يادآور شد: اين نشريه متاسفانه با خون دل منتشر شد و باز هم متاسفانه نبود همكاري مسوولان اين نشريات را به زمين مي‌زند.


+ نوشته شده در  سی ام آبان 1390ساعت 17:36  توسط سعید سروش  | 

کلاغ

البته من این داستان واقعی را جایی نخوانده ام

اما مطمئنم جایی رخ داده

وگرنه این کلاغ که قار قارش از چهل کانال تلویزیون بیرون زده

چطور بعد از این همه سال به خانه اش رسید

 وروی همه را سیاه کرد؟

باور کنید همین خنده با روده های بریده اش

که دارد از لب هایمان فرار می کند

می تواند شاهد خوبی باشد

یا همین شما

که دستهایتان توی جیب جا خوش کرده اند

وبا قیافه ای حق به جانب

لای فکرهایتان گرم خوابیده اید

تا بحال شده یکبار

از این همه کفش که زیر پا  له می شوند

معذرت خواهی کنید؟

کافی است این بارازکمی  کلاه تان به این قضاوت قرض بدهید

من هم قول می دهم متهم خوبی باشم

ومثل پلنگی در پتویم مخفی بمانم

خدا راچه دیدی

شاید خوابی از راه رسید

وهمه ما را بیدار کرد

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:53  توسط سعید سروش  | 

مصاحبه سعيد سروش‌راد با ایسنا درباره ادبیات زیرزمینی وادبیات دولتی

سعيد سروش‌راد:
شعر امروز حاصل ادبيات محفلی يا زيرزمينی است
فرهنگي و هنري  29/10/1389  10:51:45
 

يك شاعر گفت: آوانگاردترین جریان‌های شعر معاصر ایران همگی حاصل ادبیات زیرمینی و محفلی بوده‌اند و محافل دولتی تاثیری بر آن‌ها نداشته است.

سعيد سروش‌راد در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان گفت: به نظر من شعر امروز و به طور کلی ادبیات اگرچه زاییده  یک فرد است اما حاصل تعاملات اجتماعی فرد با جامعه مي‌باشد از این نظر من  شعر را پدیده‌ای اجتماعی می‌دانم. ادبیات و به طور اخص شعر امروز پدیده‌ای  قائم به ذات نیست بلکه  از سایر علوم انسانی به خصوص فلسفه، جامعه شناسی و روانشناسی تغذیه می‌کند لذا تغییر و تجدید نظر در هر یک از این علوم مدخلیت تام در شعر امروز دارد این نوع شعر حاصل  زیست انسان امروز ایرانی است. به یک تعبیر شعر میوه زندگی است و چون زندگی انسان مدام در حال تغییر است از منظر درونی خود شعر ماهیتاً بر هنجارگریزی استوار است.

او ادامه داد: مهم‌ترین عاملی که یک متن را به شعر بودن ارتقا می‌دهد همان هنجارگریزی و خلاف‌آمد عادت است. این آشنازدایی یعنی مخالفت با آن‌چه هست و طغیان علیه وضع موجود. ممکن است این جا این سوال پیش بیاید که این طغیان صرفاً در زبان محدود می‌شود اما مساله این‌جا است که آبشخور این هنجارگریزی اندیشه فرد است و تا ذهن و اندیشه هنجارشکن نباشد این مساله در شعر و زبان تسری پیدا نمی‌کند. از سوی دیگر هر جریان حاکمه اگرچه  در ابتدای خود زمانی نهضت و جریانی انقلابی بود اما پس از استقرار این جریان خود تبدیل به نهاد می‌شود و هر نهاد برای حفظ و ادامه حیات مجبور به داشتن یک سری قواعد و ديسيپلين‌هاي خاص خودش است.

اين شاعر خاطرنشان كرد: شاید بشود گفت که مشکل از این جا شروع می‌شود که هنر هیچ باید، قاعده و قانونی را نمی‌پذیرد و اصولاً قوام شعر به همین گریزها مي‌باشد از این روست که شعر خود تعریف ثابتی ندارد و از تعریف سرباز می‌زند چون شما برای تعریف باید حدود مشخص کنید. از این لحاظ شعر ذاتاً با هیچ نهاد ثابتی سر سازگاری ندارد چه دولتی چه غیردولتی.

او تصريح كرد: از نظر تاریخی آن چه تا به حال بوده این که عموماً در محافل دولتی شعر و کلاً هنر ابزاری است برای تبلیغ ایدوئولوژی (ایدئولوژی البته می‌تواند مثبت هم باشد) اما چون هر ایدوئولوژی زمان‌مند و مکان‌مند است پس از مدتی از آثار ارايه شده چیزی به جز یک سری شعار باقی نمی‌ماند لذا در این محافل اولین چیزی که مورد ظلم واقع می‌شود خود هنر است.

وي، با بيان اين مطلب كه پس از انقلاب 57 شعر متعهد خود به 2 شاخه  شعر دولتی و غیردولتی تقسیم می‌شود، افزود: ادبیات دولتی با دراختیار داشتن پشتوانه ساختار حاکمه پیرامون مسايلی از قبیل ادبیات پایداری انقلابی و با شروع جنگ هشت ساله  در دهه 60 بیش‌تر حول محور جنگ متمرکز می‌شود و پیرامون این موضوع‌های خاص  فعالیت خودش را به‌صورت جدی ادامه می‌هد. البته قسمتی هم از این ادبیات دولتی ادبیات رسمی و دانشگاهی است. حال که در سال‌های پایانی دهه 80 به سر می‌بریم هنگامی که به پشت سر می‌نگریم می‌بینیم از آن همه جشنواره‌های محافل دولتی با هزینه‌های نجومی و داشتن رسانه‌های ملی، شورای شعر و امثالهم و در یک عبارت کوتاه با داشتن کلیه ترببون‌ها آثاری که ارايه شده‌اند غیر از قسمت اندکی مابقی از نظر هنری در رتبه بسیار نازلی قرار دارند که امیدوارم روزی متولیان این عرصه برای این مساله جواب قانع کننده‌ای داشته باشند.

سروش‌راد اظهار كرد: اما یک جریان دیگر در این سال‌ها راه خودش را ادامه می‌دهد که جداي از درستي يا نادرستي آن، تاثیرات در شعر امروز حاصل این جریان است و این مساله‌ای انکارناپذیر است مضاف بر این رابطه‌ای با محافل دولتی ندارد. این ادبیات که ادبیات محفلی یا زیرزمینی نامیده می‌شود از همان ابتدا راه خودش را از ادبیات دولتی و رسمی دانشگاهی جدا کرده و شعر امروز حاصل همین جریان است (صرفاً بر بعد وجودی و اگزیستانسیال و تاثیرگذاری آن تاکید دارم و نه چیزی بیش‌تر). جریان‌های شعرحجم، شعرموج نو، شعرموج ناب، شعرگفتار، شعردهه هفتاد، شعر زبان، شعر پست مدرن و...که در زمان خود آوانگاردترین جریان‌های شعر معاصر ایران تلقی می‌شدند فارغ از این که چه اندازه حقانیت ادبی هنری دارند همگی حاصل ادبیات زیزمینی و محفلی بوده‌اند و محافل دولتی تاثیری بر آن‌ها نداشته است.

وي يادآور شد: امروزه محافل دولتی بیش‌تر مکانی است برای دید و بازدید افرادی که دارای استعدادی متوسط  ذهنیتی کلاسیک هستند و به شعر دیدی تفننی دارند. آثار ارايه شده این محافل هم صرفاً درحد یک جشنواره و یک کتاب حاصل جشنواره باقی می‌مانند و تاثیری بر ادبیات امروز ندارد یا حداقل من ندیده‌ام که تاثیری بر شعر امروز داشته باشند. کمتر اتفاق می‌افتد شاعران حرفه‌ای در این محافل حضور داشته باشند. به جرات می‌توان هیچ کدام از جریان‌های شعر امروز زاده محافل دولتی نیستند. اکثر این انجمن‌ها محلی است برای تجلیل از مفاخر شعر کلاسیک محلی است.


+ نوشته شده در  یکم فروردین 1390ساعت 16:42  توسط سعید سروش  | 

بعدازسمت توبود

که بودم

ازشلیک لحظه

 به زباله هایی با مرکزیت اطراف

انگشتانم اما

 اشاره اسرارآمیزی داشتند

به کسی ایستاده درسمت تو

آن روز کسی بودکه اصلن نبود       بعد

همیشه یعنی همان روز که موازی می رفت

به سمتی که ایستادن صدمه بود

رفتن مرگ

هی می دویدم

هی می دویدم به دوردست ها

هی می دویدم وپاهایم آن سوترت

شرط اول قدم این بود

که لب های تو شدیدن دورباشند ازسمت من

که ازسمت تو می رفت

سرم گرم شدبه سادگی های گریه

نگاه شده بودم

تنها

پرازاشک های خاطره

خودم بودم دراطراف تو

تلاش که می کردم

لاشه تر می شدم

ازبس که تورا ندارم

ومردشدن را

که اصلن هم دوست ندارم

 

+ نوشته شده در  دهم آبان 1389ساعت 0:5  توسط سعید سروش  | 

برای خودم وکسی که لابلای این روزهاگیرکرد

ازادامه آمدن می امدی  

نوعی ازچشم هامال توبودند

ومن بامیزبه توافق قبلی رسیده بودم

گفتی درپستوی اتاقی راه راه زندانی کوچکی هستی

گفتم می شودخیلی چیزهای بزرگ را برداشت

پشت یک پرده گذاشت

ازحرف های خاله زنکی

تابوسه هایی باطعم خیارتلخ

ازیک صبح ناشتا نخورده

 

درخستگی ام فکرهای زیادی ریخته

امامی شودلای هرچیز

مثل روسری که خوشگل به سرت می افتاد

ازموهای تو بیرون زد

ازفکرامانمی شود   عسل تلخ

سینه های کوچکت رالای انگشتان بزرگم جاگذاشتی

تنهاعکسی سه درچهارو ترسی مخفی لای کیف جیبی ام  مانده

امامن هنوز گریه برسینه های گرم تورادوست دارم

آخرین امپراتورکوچکم

شایدروی دیواری که دست هاش رابالا برده

می شد شعاربهتری نوشت

اماشانه های شکسته این راه شدیدن توبودی

شکسته درچهارده قطعه برای دوستت دارم

 

انگاردوباره

کسی به قبرستان قبلی معرفی می شود

شبیه من

وقراری که نبود    اصلن

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1389ساعت 0:20  توسط سعید سروش  | 

این پست تقدیم می شود به فروغ  که این کار رادوست میداشت

اگرآخرقصه    خوب تمام می شد

اگربچه های خوب      قصه های خوبی داشتند

من هم تنها خودم می شدم

نه این جوری

   که ماجرا آب بخورد

          ازجایی   

               یا کسی

که اصلن        کجای این              من هستم

 

دهان های زیادی می خواهم

این حرف ها رانمی شود با یک دهان نوشت

خنده دار ها جای دیگری هستند

با ادعا های دیگر   که گمان نمی کنم

 

جناب هرکسی که نصیحت

جای خالی دلخوشی پرنمی شود

یعنی چقدر خیال کنم که خوبم

وهی بیمارستان دربیمارستان

توی دلم متولد بشود؟

باید پس بگیرم این همه دلواپسی را

 یاد بگیرم چیزهایی را که ازیادم برده اند

آن ها که با حرف های قشنگی به ریشه ام

یادبگیرم دلم راتنگ نکنم برای چشمی که درمحاصره

برای دستی که زیرچانه

خداوکیلی اگرخدامثل کتاب های دبستان مهربان بود

من هم مشق های قشنگی می نوشتم

اما باز فکرمی کنم

تسلیم شدن گاهی وقت ها چیز خوبی است

 

 

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1389ساعت 19:28  توسط سعید سروش  | 

یه جامانده ازیک پس لرزه عاشقانه ...

تو می توانی همه چیز باشی      همه جا

ازتابلوی دکتری کنارخیابان

به اسم تو با فامیل دیگری

یادختربچه ای آدامس فروش وسمج توی ترمینال

که گسیهای طلایی اش بی اجازه از روسری اش بیرون پریده اند

حتی همین بلوز راه راه قهوه ای توی بوتیک که سال هاست نگاهم رادرو کرده ...

چقدر با تن توخوشگل می شداگر..

اگر آن اتفاق ساده بین لب های تو می افتاد

من این همه نمی افتادم  اگر...

 

تقویم روزهای تلنبارشده اش را نشانم می دهد

می دانم خیلی دیر شده

به سرم زده این دم آخر

به سلول های تنم سربزنم

به آزادی که دوستش داشتم

به معشوق سیاسی ام که تو بودی

ازبوسه هایی که به دستت نمی رسید

وراه هایی که تا اسم تورسید بی راهه شدند

راستی کجای این جهان ایستاده ای؟

وزن  زمین دارد روی سینه ام سنگینی می کند

چقدر مثل همیشه هیچ اتفاقی نمی افتد

که این سیگارخشک گلویم را بسوزاندو

اسم تو     دلم را

 

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1388ساعت 13:53  توسط سعید سروش  |